تبلیغات
.:۩ اتمسفر ۩:. - همه چیز از پشت صحنه جنجالی این هفته یوسف و زلیخا و در گیری طرفین ...

 

آسنات گریه می کند:از همون روزاول ازدواجمون من بدبخت بودم، اون از پدرت که حتی واسه عروسیمون هم نیومد، اون از برادرات که سه روز اومدن و خوردن و خوابیدن، اینم از حالا که میخوای سرم هوو بیاری........

 

 

"از او دلجویی کن و اورا به همسری برگزین!"

یوزارسیف در دلش گفت:خدا مرگت بدهد آسنات! آخر چه کاری بود که تو کردی؟

_ آخر زلیخا خیلی پیر است،نمی شود فقط از او دلجویی کنم؟

_ چونه نزن! همون کاری که بهت گفته شده، انجام بده!

_بله،چشم!

آسنات از یوزارسیف پرسید: سرورم!آیا دوباره چیزی به شما الهام شد؟

یوزارسیف آهسته گفت:بله! دستور داده شد که سر تو زن احمق هوو بیاورم تا بعد ازین دلت بیخود برای هرکس نسوزد.

_ خاک به سرم! راست می گی! حالا  نمی شه کاریش کرد؟ بپرس شاید نظرشون عوض شه!

_نمی شه خانم!دستور از مقامات بالا اومده.

آسنات گریه می کند:از همون روزاول ازدواجمون من بدبخت بودم، اون از پدرت که حتی واسه عروسیمون هم نیومد، اون از برادرات که سه روز اومدن و خوردن و خوابیدن، اینم از حالا که میخوای سرم هوو بیاری........

_ پای فامیلای منو وسط نکشا! نذار دهنمو باز کنم و بگم بابات هر دفعه به خاطر نسبت فامیلی،دو برابر سهم گندم می گیره. بعدشم، مگه تقصیر منه؟ خودت فضولی کردی.تازه یه پیرزن که حسودی نداره.

زلیخا را آوردند.همه جا را بو کشید تا به یوسف رسید.

_ بوی  جوراب یوسف می آید،از همان بچگی هم جوراب هایش را آنقدر نمی شست تا بویش همه را خفه می کرد.

_ تو که هنوز نیومده شروع کردی! حیف که  دستور دارم؛ وگرنه به همه می گفتم دماغتو 4 بارعمل کردی، تازه شده این!

زلیخا زانو زد و خم شد تا کفش یوزارسیف را لمس کندولی چون چشمش نمی دید دستش به پای یوزارسیف می خورد و کارگردان مجبور شد صحنه را 15 بار تکرار کند.سر همین هم با زلیخا دعوایش شد، زلیخا قهر کردو خواست برود که زنان قصر میانجیگری کردند و نذاشتن که بره.

یوزارسیف پرسید:زلیخا چه آرزویی داری؟

_آرزو دارم دوباره جوان،زیباو پولدار شوم و توهم آسنات را طلاق بدهی و ......

_ هیسسسسسسسس! لاقل یه کم ظاهر را حفظ کن زن!

_ خوب پس می خواهم بینا شوم، ببینم چیزیم هستی که من اینهمه خودمو برات می کشتم؟!

یوزارسیف مشغول دعا کردن شد، آسنات دل توی دلش نبود و دعا می کرد که دعای یوسف نگیرد!

چشمان زلیخا بینا شد.

_واه!یوسف چقدر پیر شده ای! چند وقته ریشتو نزدی؟

_ ببخشید، حالا نه اینکه خودت 20 سالته؟! چند وقته مسواک نزدی؟

یوزارسیف خودش هم ازینکه دعایش گرفته تعجب کرد. پیش خودش فکر کرد؛ آخ جون!حالا شاید بشه زلیخا رو خوشگلش هم کرد!

یه نقشه تو دلش کشید و بالاخره طاقت نیاورد و رو به کاهنان معبد گفت:

_ حالا ایمان می آورید؟

کاهن بزرگ گفت:_ نخیر،ما دیدیم چطوری یواشکی لاتکس ها رو از روی چشمای زلیخا برداشتی.(کارگردان:کات!!!!!!)

_ باشه!باشه! حالا اگه زلیخا رو جوون و خوشگلش کنم ، اونوقت ایمان می آوری؟یه تخم مرغ شانسی هم بهت می دم تا دیگه جر نزنی!

_ هه...هه...یعنی می خوای این عجوزه رو جوون کنی؟

زلیخا: یعنی چه؟حرف دهنت رو بفهم! چاقالوی مفت خور!(کارگردان موهای خودش را کشید و سرش را به دیوار کوبید.)

آخناتون گفت:من نمی خوام! این دیگه چه جور فرعونیه؟! یه کلمه دیالوگ هم واسه من می نوشتید، بد نبود.( کارگردان توی دلش گفت:تو یکی دیگه خفه شو؛ با اون ریشت!)

یوزارسیف شالش را روی زلیخا کشید.(دیوید کاپرفیلد انگشت حیرت به دهان گرفت.)

زلیخا جوان و زیبا شد  و در حالیکه کرم پودر از صورتش می ریخت، از حال رفت. آرسنات در دلش گفت:عجب غلطی کردما! این یوزارسیف هم انگار  خیلی بدش نیومده...بذار برگردیم خونه...خدمتت می رسم!

یوزارسیف که خیلی خوشحال شده بود به کاهنان گفت :حالا ایمان آوردید!

_ نه!نمی خوام! زرنگی؟! زن منو هم جوون کن تا ایمان بیارم.

یوزارسیف کفشش را درآورد و به سمت کاهن بزرگ پرت کرد: بمیری تو که همش جر می زنی! به درک! (آخناتون هم دوباره غر زد:این قبول نیست، منم دوتا زن می خوام!)

تعویض لوکیشن2.gif در قصر یوزارسیف)

به زلیخا گفتند که یوزارسیف می خواد باهاش صحبت کنه.

_ نه! الان نمی تونم! آخه لوازم آرایشمو تو خونه جا گذاشتم.بعدشم به یوسف بگید اول این زنشو طلاق بده، بعد بیاد سراغ من!

آسنات دیگه نتونست تحمل کنه:فکر کردی رفتی پوستتو کشیدی و یه  من کرم پودر مالیدی، می تونی زیر پای  شوهر من بشینی؟

زلیخا:............

آسنات:...........

...........

...........

کارگردان به دستیارش گفت:یه وقت برام پیش اون دکتری که موی دائمی می کاشت، بگیر!


انجمن‌های وب‌زیست - لینك باكس تمام اتوماتیك وب‌زیست - فروشگاه - سیستم چت و گفتگو